یک اتفاق بد
سلام عزیز دلم خوبی دخترم سال 93 رو با شادی شروع کردیم روزای خوبی بود و هرروز میرفتیم عید دیدنی و ...خلاصه با کلی امید و آرزوهای خوب خوب برا همه شروعش کردیم روز پنجم عید قرار گذاشتیم با مامان جون و داییا و خاله برا شام بریم پارک. رفتیم خونه خودمون من برا شام سالادالویه درست کردم و شب راهی پارک شدیم خیلی شیطون شده بودی مدام میدویدی و بازی میکردی پارک هم حسابی شلوغ بود با بابایی رفتی تاب بازی و سرسره بازی سریع برگشتین بابایی گفت افتادی زمین. من و زن دایی رفتیم قدم بزنیم برگشتم دیدم رنگ مامان جون پریده گفتم چی شده گفت ضحی تخمه خورده شما یه مشت تخمه برداشته بودی و دویده بودی یهو پریده بود به گلوت خاله و مامان جون برت گردونده بودن و...
نویسنده :
مامانی
13:42



